دیشب انگار کسی مرده بود، از بس که ناراحت بودی. شاید هم مرده بود کسی. جایی در دلها. اما صدایت که رسید به گوشم، به دلم، آرام شدم. خالص شدم. دلم آخرهای شب خواست که نرمی پشت کمرت را بگیرم و بخوابم. راحت.
از اینکه در دومین یا نهایتا سومین رابطهی جنسیمون تو ارضا نشدی من ناراحتم. نه برای خودم. نه برای اینکه این توانایی رو نداشتم که تو رو به اون لحظهی ناب برسونم. حقیقتش یک کمی هست این ناراحتیها. اما اصل قضیه محوریتش با من نیست. با توه. اینکه تو، فاعل ِ قضیه، تجربه نکردی اون اوج رو. امیدوارم که در آینده بتونیم با هم به این مرحله برسیم.
دلم خیلی میخواد دوباره در آغوشت بخوابم یا لااقل آروم باشم. خیلی. مخصوصا این روزای سخت ِ افسرهی خاکستری.
چکارش باید کرد این احساس مالکیت رو که هرکاری میکنم که آروم باشم وقتی با یکی دیگه بیرونی یا داری یه کاری دیگه میکنی که کامل نمیدونم دربارش یه جوری نشم. نه که حسودیم بشه ها نه. یه احساس بدیه که ترجیح میدم نباشه. بده بده بد !
اصلا این کوفتی احساسات آدم بعضی موقعا بیدلیل میشه. بیشعور میشه. وقتنشناس میشه. شاید هم اصلا اینجور موقعها اگه نگی با کی هستی بهتر باشه. به قول خودت چون توضیحاتت کامل نیست، واسه همین آدم هی خیال میکنه و تصور. میدونی که چی میگم. اصلنم بحث اطمینان و اینا نیست. هیچ ِ هیچ. لوس میشه آدم توی دوری.
از اینکه آروم آروم خجالتت داره کم میشه خوشحالم. احساس میکنم راحتتر داری برخورد میکنی و مانوس میشی با رابطه. خوشحالم. احساس خوبی دارم.
پوستت نرمه. آرومم میکنه. حالا من که نخوابیدم با بقیه آدما که ببینم چطورین. ولی حداقل شک ندارم که احساس من منحصر به فرده در این مورد. اصلا خوبی ِ بدنت این پُر بودنشه. نه چاق نه لاغر بودنت. بازوت بازوه. واقعیه. دقیقا همون ایرادی که من به خودم وارد میدونم. بازو ندارم که. لاغرم زیاد. بگذریم…پوستت انگار که از یه گنجینه دفاع و نگهداری میکنه. چشمک میزنه همیشه.
بیان دیدگاه