پُشت‌شون

Posted in بدن by من on فوریه 3, 2009

دیشب انگار کسی مرده بود، از بس که ناراحت بودی. شاید هم مرده بود کسی. جایی در دل‌ها. اما صدایت که رسید به گوشم، به دلم، آرام شدم. خالص شدم. دلم آخرهای شب خواست که نرمی پشت کمرت را بگیرم و بخوابم. راحت.

Posted in بدن by من on ژانویه 29, 2009

از این‌که در دومین یا نهایتا سومین رابطه‌ی جنسی‌مون تو ارضا نشدی من ناراحتم. نه برای خودم. نه برای این‌که این توانایی رو نداشتم که تو رو به اون لحظه‌ی ناب برسونم. حقیقتش یک کمی هست این ناراحتی‌ها. اما اصل قضیه محوریتش با من نیست. با توه. این‌که تو، فاعل ِ قضیه، تجربه نکردی اون اوج رو. امیدوارم که در آینده بتونیم با هم به این مرحله برسیم.

Posted in بدن by من on ژانویه 26, 2009

دلم خیلی می‌خواد دوباره در آغوشت بخوابم یا لااقل آروم باشم. خیلی. مخصوصا این روزای سخت ِ افسره‌ی خاکستری.

Posted in بدن by من on ژانویه 26, 2009

چکارش باید کرد این احساس مالکیت رو که هرکاری می‌کنم که آروم باشم وقتی با یکی دیگه بیرونی یا داری یه کاری دیگه می‌کنی که کامل نمی‌دونم دربارش یه جوری نشم. نه که حسودیم بشه ها نه. یه احساس بدیه که ترجیح می‌دم نباشه. بده بده بد !

اصلا این کوفتی احساسات آدم بعضی موقعا بی‌دلیل میشه. بی‌شعور میشه. وقت‌نشناس میشه. شاید هم اصلا این‌جور موقع‌ها اگه نگی با کی هستی بهتر باشه. به قول خودت چون توضیحاتت کامل نیست، واسه همین آدم هی خیال می‌کنه و تصور. می‌دونی که چی می‌گم. اصلنم بحث اطمینان و اینا نیست. هیچ ِ هیچ. لوس میشه آدم توی دوری.

Posted in بدن by من on ژانویه 25, 2009

از این‌که آروم آروم خجالتت داره کم میشه خوشحالم. احساس می‌کنم راحت‌‌تر داری برخورد می‌کنی و مانوس میشی با رابطه. خوشحالم. احساس خوبی دارم.

Posted in بدن by من on ژانویه 25, 2009

پوستت نرمه. آرومم می‌کنه. حالا من که نخوابیدم با بقیه آدما که ببینم چطورین. ولی حداقل شک ندارم که احساس من منحصر به فرده در این مورد. اصلا خوبی ِ بدنت این پُر بودنشه. نه چاق نه لاغر بودنت. بازوت بازوه. واقعیه. دقیقا همون ایرادی که من به خودم وارد می‌دونم. بازو ندارم که. لاغرم زیاد. بگذریم…پوستت انگار که از یه گنجینه دفاع و نگهداری می‌کنه. چشمک می‌زنه همیشه.